محمد على مجاهدى
159
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
ترسم جزاى قاتل او چون رقم زنند * يكباره ، بر جريدهء رحمت قلم زنند ترسم كزين گناه ، شفيعان روز حشر * دارند شرم كز گنه خلق دم زنند دست عتاب حق به درآيد ز آستين * چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند آه از دمى كه با كفن خونچكان ز خاك * آل على چو شعلهء آتش علم زنند فرياد از آن زمان كه جوانان اهل بيت * گلگون كفن به عرشهء محشر قدم زنند جمعى كه زد به هم صفشان شور كربلا * در حشر صفزنان صف محشر به هم زنند از صاحب حرم چه توقع كنند باز * آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند ؟ پس بر سنان كنند سرى را ، كه جبرئيل * شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل روزى كه شد به نيزه ، سر آن بزرگوار * خورشيد ، سر برهنه برآمد ز كوهسار موجى به جنبش آمد و ، برخاست كوه كوه * ابرى به بارش آمد و ، بگريست زار زار گفتى : تمام زلزله شد خاك مطمئن * گفتى : فتاد از حركت ، چرخ بيقرار عرش آن زمان به لرزه درآمد كه چرخ پير * افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار آن خيمهاى كه گيسوى حورش طناب بود * شد سرنگون ز باد مخالف ، حبابوار جمعى كه پاس محملشان داشت جبرئيل * گشتند بىعمارى « 1 » محمل ، شترسوار با آنكه سرزد آن عمل از امت نبى * روح الامين ز روح نبى گشت شرمسار و آن گه ز مدينه ، خيل الم رو به شام كرد * نوعى كه عقل گفت : قيامت قيام كرد ! بر حربگاه ، چون ره آن كاروان فتاد * شور نشور « 2 » واهمه را در گمان فتاد هم بانگ نوحه ، غلغله در شش جهت فكند * هم گريه ، بر ملايك هفت آسمان فتاد هر جا كه بود آهويى ، از دشت پا كشيد * هر جا كه بود طايرى ، از آشيان فتاد شد وحشتى ، كه شور قيامت به باد رفت * چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد هر چند بر تن شهدا چشم كاركرد * بر زخمهاى كارى تيغ و سنان فتاد
--> ( 1 ) . كجاوه ، هودج ( 2 ) . قيامت